اخبار:   

آمدم ببينم آيا زخمهاي پايت خوب شده است يا نه؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
+ 0
+ 0



جناب حجه الاسلام والمسلمين سيد عسكرحيدري از طلاب حوزه علميه زينبيه شام نقل كردند:

درسال 1356 ش بعد از نماز كنار ضريح با صفاي حضرت رقيه عليه السلام منظره عجيبي ديدم.

پيرمردي ترك از اهالي تبريز راديدم كه به ضريح مطهر چسبيده وهي فرياد مي‌زند و گريه مي‌كند. مردم هم كه اين منظره را مي‌ديدند گريه مي‌كردند . يك غوغايي به وجود آمده بود.

پيرمردبا زبان تركي با دختر امام حسين عليه السلام صحبت مي‌كرد و اشك مي‌ريخت . چون من تركي بلد نبودم به كسي كه زبان تركي بلد بود گفتم اين مرد چه مي‌گويد؟

گفت او مي‌گويد : رقيه جان،‌مدتهاست اسم نوشته‌ام وچند سال است كه آرزو مي‌كردم به شام بيابم . تقاضاي من اين نيست كه بچه‌ام راشفا بدهي يا وضع دنيوي وماديم خوب شود يا درقيامت دستم را بگيري . نه،‌نه، براي هيچ كدام نيامده‌ام . تنها آمده‌ام ببينم حالت چه طور است؟ بدنت خوب شده يا نه؟ آيا آبله پاهايت خوب شده؟ قلبت خوب شده؟

برويم ايران،‌ به تبريز برويم تا آنجا صحن شما را طلا كنم،‌جان خود را به شما فدا كنم. اينها را مي‌گفت وگريه مي‌كردو متوسل بود.

به خودم گفتم كاش اين عقيده واخلاص رامن مي‌داشتم.

هستي زينب،‌نمي‌خوابي چرا؟!

كار ما راناله مشكل كرده است
نازنيناني كه نور ديده‌اند
غم بسي افزون ولي غمخوارنيست
عرش حق لرزان به خود از آهشان
نازدانه دختري با صد نياز
سرنهاده روي خاك و،‌خفته بود
آنكه نسبت با شه لولاك داشت
چون كه سراز بستر رويا گرفت
نازنينان،‌جملگي درخواب ناز
بهر ديدار پدر بيتاب شد
پاي تا سرحسرت و اميد بود
گرد روي ماهش ازغم هاله داشت
ناله‌اش چون راه گردون مي‌گرفت
هرچه خواهي داشت غم، شادي نداشت
هستيش از عشق مالامال بود
ناله‌اش چون در دل شب شد بلند
گفت با كودك كه بيتابي چرا؟
عندليب من،‌چرا افسرده‌اي؟
بهر زينب قصه آن راز گفت
گفت: دررويا پدر را ديده‌ام
چون شدم بيدار، باب من نبود
ديد فرزند برادر خسته است
درد رامي‌ديد ودرماني نداشت
ناگهان ويرانه رشگ طور شد
آفتاب عشق در ويرانه تافت
لحظه‌اي حيران روي شاه شد
از دل كودك كه محو شاه بود
تاببوسد،‌غنچه لب بازكرد
بحر عشق او تلاطم كرده بود
ذره‌سان سرگرم ساز وسوز شد
تحفه‌اي زيبنده جانان نداشت
ديد چون نور حسيني رابه طور
آن چنان شد مست كزهستي گذشت
ذره از روشن دلي خورشيدشد
از شراب وصل شد سرمست او
( ديگراز ساقي نشان باقي نبود)
من چه گويم وصف آن عالي جناب؟






كاروان درشام منزل كرده است
دردل ويرانه‌اي خوابيده‌اند
كاروان را كاروانسالارنيست
شهپر جبريل،‌فرش راهشان
بادلي آكنده از سوز وگداز
ليك همچون زلف خود آشفته بود

جاي دامن، سربه روي خاك داشت
يك جهان غم دردل او جا گرفت
كودكي بيدار،‌گرم سوز وساز
شمع آسا گريه كردو آب شد
ذره آسا درپي خورشيد بود
درفغانش يك نيستان ناله داشت
چشم او را پرده خون مي گرفت
طايرپر بسته آزادي نداشت
گريه مي‌كرد وسراپا حال بود
ناله جانسوز زينب شد بلند
هستي زينب نمي‌خوابي چرابي؟
نوگل من از چه پژمرده‌اي؟
ماجراي خواب خود را باز گفت
دست و پا و روي او بوسيده‌ام
ماه بود .و،‌آفتاب من نبود
رشته الفت زجان بگسسته است
سرزحسرت روي دوش او گذاشت
آفتاب آمد،‌جهان پرنورشد
ذره‌آسا سوي مهر خود شتافت
پاي تا سرمحو ثارالله شد
آنچه برمي‌خاست دودآه بود
بيقرار را زنو آغاز كرد
دست و پاي خويش را گم كرده بود
محو خورشيد جهان افروز شد
رونمايي غيرنقد جان نداشت
مست شد موسي صفت از جام نداشت
كار اين مي‌خواره از مستي گذشت
محفل افروز مه وناهيد شد
متحد شد هست او با هست او
( زآنكه آن مي‌خواره جز ساقي نبود)
( آفتاب آمد دليل آفتاب)


 

كتابهاي مقتل و روضه

جستجو

اوقات شرعی



در محضر امام حسين (عليه السلام)

مسابقه در مكارم اخلاق
امام حسین (علیه السلام) می فرمایند: اَ يُّهَا النّاسُ نافِسوا فِى المَكارِمِ وَ سارِعوا فِى المَغانِمِ وَ لا تَحتَسِبوا بِمَعروفٍ لَم تَجعَلوا؛ اى مردم در خوبى‏ها با يكديگر رقابت كنيد و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نماييد و كار نيكى را كه در انجامش شتاب نكرده‏ايد، به حساب نياوريد. ارشاد القلوب ديلمى، ص 73

مطالب سایت

بازکردن | بستن

آمار بازدیدکنندگان

18امروزmod_vvisit_counter
134دیروزmod_vvisit_counter
404این هفتهmod_vvisit_counter
668هفته گذشتهmod_vvisit_counter
18این ماهmod_vvisit_counter
3633ماه گذشتهmod_vvisit_counter
1047596کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 1 مهمان حاضر
IP شما: 23.23.22.200
 , 
امروز: 10 مرداد 1393