PostHeaderIcon درس هایی از نهضت عاشورا

+ 0
+ 0
واقعه کربلا مسئله ای شخصی و مربوط به چند فرد خاص نیست؛ بلکه پدیده عظیم اجتماعی ای است که بر جامعه آن روز تاءثیر گذاشت و بعد از گذشت نزدیک به هزار و چهار صد سال هنوز هم در جامعه های مسلمان نشین تاءثیر خود را از دست نداده است. بر این اساس، عده ای در صدد برآمده اند که واقعه کربلا را - به منزله حرکتی گروهی و جریانی تاریخی - از منظری جامعه شناختی تحلیل و بررسی کنند.
 
مقدمه
عروج انسان ها به بالاترین مراتب انسانیت، و سقوط آنان به پایین ترین درجات، یکی از جنبه های با اهمیت واقعه کربلاست. در حماسه عاشورا با گروه ممتازی از انسان ها مواجه می شویم که نمونه آنان در تاریخ کمتر می توان یافت. هر فرد این گروه از لحاظ شرافت، انسانیت، کمال، شجاعت، شهامت، فداکاری و سایر خصلت های پسندیده در والاترین مقام ایستاده است.
 
محور این گروه بی مثال، شخصیت بی مانند امام حسین علیه السلام است و برادران، فرزندان، یاران، حواریین و دوستان خاص آن حضرت پیرامون این وجود شریف گرد آمده اند.
 
هر انسانی، مسلمان یا غیر مسلمان، با شنیدن ویژگی ها و سرگذشت این گروه، بی اختیار به آنان عشق می ورزد و دل باخته ایشان می شود. از این روی، بسیارند کسانی که از سایر ادیان و مذاهب، شیفته حضرت سیدالشهدا علیه السلام می شوند. از جمله بعضی زرتشت یان در ایام محرم عزاداری می کنند و با شنیدن نام مبارک امام حسین علیه السلام، نشانه های تاثر در چهره هایشان نمایان می گردد. حتی بت پرستان، در سرزمین هندوستان، به سرور شهیدان علیه السلام مهر می ورزند و در روزهای تاسوعا و عاشورا، هندوان بت پرست آتش روشن می کنند و به یاد امام حسین علیه السلام با پای برهنه وارد آتش می شوند.
 
وجدان آدمی اقتضا می کند که در پیشگاه چنین انسان های بلند مرتبه ای خضوع کند و در برابر بزگواری آنان سر تعظیم فرود آورد، و از همین روست که حتی کافران به این جوانمردان مهر می ورزند.
 
در مقابل این گروه، عده ای قرار دارند که به سختی می توان، در تاریخ بشر کسانی به پلیدی، سنگ دلی، ناجوان مردی، و درنده خویی آنها سراغ داد. اما چگونه ممکن است بعضی از انسان ها به آن مرتبه خوبی و کمال برسند و بعض دیگر تا این حد پلید و پست باشند؟ البته این سؤ ال تنها درباره واقعه کربلا مطرح نیست، و این دو گروه همواره در طول تاریخ و حتی در حال حاضر بوده اند. از این روی کسانی برای پاسخ به این سؤال کوشیده اند به شیوه علمی توضیح دهند که علت تعالی و سقوط انسان چیست و چگونه بعضی از انسان ها به سوی رشد و تعالی گام برداشته اند و صفات والای انسانی در آنان ظهور یافته است، و در مقابل عده ای به نازل ترین درجات سقوط می کنند؟
 
واقعه کربلا مسئله ای شخصی و مربوط به چند فرد خاص نیست؛ بلکه پدیده عظیم اجتماعی ای است که بر جامعه آن روز تاءثیر گذاشت و بعد از گذشت نزدیک به هزار و چهار صد سال هنوز هم در جامعه های مسلمان نشین تاءثیر خود را از دست نداده است. بر این اساس، عده ای در صدد برآمده اند که واقعه کربلا را - به منزله حرکتی گروهی و جریانی تاریخی - از منظری جامعه شناختی تحلیل و بررسی کنند.
 
از سوی دیگر، بحث درباره علل و چگونگی تعالی و ترقی انسان در معنویات و کمالات انسانی، و همچنین سقوط و انحطاط در رذایل، در حوزه علم روان شناسی است، و در آن، خصوصیات روانی افراد و عوامل شکل گیری شخصیتی با این ویژگیها، بازکاوی می شود.
 
نقش وراثت و محیط، در صعود و سقوط انسان
به طور کلی می توان گفت روان شناسان، عوامل مؤ ثر در شکل گیری شخصیت انسان را به دو دسته تقسیم کرده اند: دسته اول، عوامل وراثتی هستند؛ خصوصیاتی که فرزندان از پدران و مادران به ارث می برند. اگر والدین صفات رذیله ای داشته باشند، این صفات به نحوی به فرزندانشان نیز سرایت می کند؛ چنان که تقریبا همه افراد تیره بنی امیه، فاسد بودند. در مقابل، اجداد و پدران پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و امامان معصوم علیهم السلام افرادی شایسته و با فضلیت بوده اند. بنابر این به طور قطع، عامل وراثت در شکل گیری شخصیت هر یک از این دو گروه مؤ ثر بوده است.
 
دسته دیگری از عوامل که به صورت کلی در شکل گیری شخصیت انسان مؤ ثرند، عوامل محیطی هستند. به عبارت دیگر، بخشی از ویژگیهای شخصیتی انسان بر اثر تربیت و یادگیری فراهم می آید، و این ویژگی ها چندان تحت تاثیر عوامل وارثتی نیستند. شرایط محیط، اعم از شرایط خانواده، مدرسه، گروه های سنی مختلف، قشرها و طبقات اجتماعی هستند که در شکل گیری شخصیت افراد مؤ ثرند. بررسی های روان شناسان نشان داده که شخصیت هر فرد معلول عوامل وراثتی و محیطی است. پس برای پاسخ به این سؤ ال که چرا افرادی مانند یاران امام حسین علیه السلام تا این حد از فضایل انسانی برخوردار بوده اند، این است که آنان از سویی در خانواده هایی شریف و پاک متولد شده بودند و از سوی دیگر محیط تربیتی شان، پاک و سالم بوده است. این دو عامل موجب شده است که آنان از صفات نیک و پسندیده برخوردار شوند. برخلاف گروه مقابل، که در خانواده هایی ناپاک متولد و در محیطی پلید پرورش یافته بودند. این پاسخی کلی است که روان شناسان درباره عوامل مؤ ثر در پیدایش شخصیت انسان ارائه می کنند.
 
یک اشکال کلی بر این نظریه وارد است و آن اینکه ممکن است در شرایط وراثتی و محیطی یکسان، دو گونه شخصیت پدید آید. حتی در میان فرزندان پیغبمران و امامان علیهم السلام نیز افراد نابابی وجود داشته اند. فرزند نوح، یکی از معروف ترین مصادیق این امر است. همچنین جعفر کذاب که برادر و عموی امام معصوم بود، فردی ناباب بود. بنابراین می توان گفت که تاءثیرگذاری عوامل و ارثی و محیطی کلیت ندارند، بلکه ممکن است عوامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت فرد مؤ ثر باشند. از سوی دیگر، گاهی افرادی را می توان یافت که شخصیتشان به تدریج تحت تاثیر عوامل ارثی و محیطی خاصی شکل گرفته و ثبات یافته است، اما در شرایط خاصی ناگهان تغییر می کند. فردی که سالها با ویژگیهای خاص شخصیتی زیسته است، بر اثر حادثه ای متحول شده و به شخصیت دیگری تبدیل می گردد؛ چنان که، حر بن یزید ریاحی، که ابتدا، راه را بر کاروان امام حسین علیه السلام بست، در نهایت توبه کرد و نزد آن حضرت آمد و از آزادگان واقعی شد. حر، به مقامی رسید که امامان و اولیای خدا به زیارت او می روند و مقامش را ارج می نهند. اگر شخصیت انسان تنها معلول عوامل ارثی و محیطی باشد، چگونه شخصیت یک فرد یک باره و در چند روز دگرگون می شود؟ در داستان کربلا نمونه هایی از این قبیل یافت می شود.
 
زهیر بن قین، از جمله کسانی است که به طرفداری از بنی امیه معروف بود و از «عثمانیان» به شمار می آمد. او در سفر امام حسین علیه السلام از مکه به سوی کربلا، در بین راه به قافله آن حضرت نزدیک شد و گفت وگویی میان آنان صورت گرفت که وی را منقلب ساخت؛ چنان که زهیر یکی از سرداران و سلحشوران بزرگ عاشورا گشت.[1] به این ترتیب انسانی که عمری را در مسیری دیگر گذرانده است، طی چند لحظه گفت وگو با امام حسین علیه السلام مسیر خود را تغییر داد. شاید تصور شود که دگرگونی شخصیت حر و زهیر نتیجه تاءثیر کلام امام حسین علیه السلام بوده است، ولی با مشاهده مواردی دیگر در می یابیم که این گونه نیست؛ چرا که امام حسین علیه السلام با عبیدالله بن حر جعفی نیز ملاقات کرده و او را نیز به همراهی با خود فراخوانده است؛ اما او در جواب دعوت امام گفت: من اسب و شمشیرم را در اختیار تو می گذارم، ولی نمی خواهم خودم در این ماجرا شرکت کنم.[2] اگر سخن امام حسین علیه السلام چنان تاثیر تکوینی ای داشت که افراد را در همان دم تغییر دهد، باید سخن آن حضرت عبیدالله را نیز دگرگون می ساخت. بنابراین می توان گفت گرچه عوامل وراثت و محیط تاءثیر فراوانی در شکل گیری شخصیت انسان دارند، این گونه نیست که به تنهایی بتوانند شخصیت انسان را قوام بخشند و همچنین بتوان براساس آنها، رفتار اشخاص را پیش بینی کرد.
 
بنابراین از سویی این اشکال بر مبنای روان شناسان وارد می شود که عوامل تشکیل دهنده شخصیت افراد، منحصر در وراثت و محیط نیست و سرنوشت آنان تنها بر اساس این دو عامل رقم نمی خورد و از سوی دیگر، اگر تاءثیر وراثت و محیط را تاءثیر مطلق بدانیم، باید به نوعی جبرگرایی قایل شویم؛ زیرا بر این اساس، هر انسانی هنگام تولد بدون اختیار خصوصیاتی را به ارث برده و خصوصیات دیگری را نیز از محیط می آموزد. نوزادی که متولد می شود، خود، محیط پیرامونش را نمی سازد، بلکه محیط، از پیش ساخته شده است و طفل در آن محیط متولد می شود و از آن محیط تاثیر می پذیرد و ساختار آن نیز در اختیار او نیست. از این روی، نه عوامل وراثتی در اختیار طفل است و نه عوامل محیط - به خصوص محیط خانواده. سپس کودکی به محیط مدرسه پای می گذارد. ساختار این محیط نیز چندان در اختیار کودک نیست. محیط اجتماع نیز تحت اختیار انسان نیست.
 
بر این اساس، مجموعه ای از عوامل غیر اختیاری، شخصیت انسان را می سازند که یا ارثی اند یا محیطی، و بدین ترتیب انسان در حقیقت مجبور است. در این صورت نکوهش و مذمت افراد منحرف نیز صحیح نیست، و بر مبنای این نظریه، درباره علت انحراف هر کسی می توان گفت، پدر و مادر وی منحرف بوده اند یا محیط پیرامون او نامناسب بوده است. از سوی دیگر، درباره علت خوبی شخص باید گفت که چون او پدر و مادر خوبی داشته و در محیط مناسبی پرورش یافته، به این مرتبه رسیده است. از این روی، تمجید و تحسین خوبان و مذمت و نکوهش بدان نامعقول خواهد بود.
 
چنین طرز تفکری که نوعی گرایش جبرگرایانه است، هم اکنون در بسیاری از کشورهای غربی رواج دارد و گرایش مسلط بر آن سرزمینهاست. یکی از عوامل رواج فرهنگ تساهل و تسامح در مغرب زمین نیز همین گرایش است. در این کشورها گمان می کنند خوبی هر انسانی، مرهون عواملی غیر اختیاری اعم از ارثی و محیطی است؛ در مقابل انسانهای شرور را، اجتماعی که آنان در آن زندگی می کنند فاسد کرده است و عوامل ارثی که در اختیار او نیستند، در شخصیت او تاءثیر گذاشته اند، و بنابراین نمی توان چنین شخصی را مذمت کرد. از این روی باید به یکدیگر احترام گذاشت و برخوردی همراه با «تولرانس» داشت! همچنین باید تحمل داشت و خشونت به خرج نداد؛ هیچ کس را نباید به سبب اعمال بدش مذمت کرد؛ زیرا شرایط، آنان را این گونه ساخته است.
 
این نگرش، به طور طبیعی، نوعی سهل انگاری در قبال دیگران را در پی می آورد، و به همین دلیل در مغرب زمین چنین نگرشی به گونه ای همه گیر مشاهده می شود. بنابراین باید مراقب بود که فرهنگ تساهل و تسامح که زاییده این نگرش جبرآمیز است، به کشورهای اسلامی سرایت نکند. در مقابل، تعالیم قرآن و برخورد انبیا با مردم برخلاف این نگرش بود و آنان خوب یا بد بودن افراد را، تنها، میراثی از والدین یا نتیجه تاثیر محیط نمی دانستند.
 
بررسی این نظریه با توجه به آیات قرآن
قرآن کریم آن گاه که کفار، ملحدان، فاسقان، قاتلان، ظالمان و ستمگران را مخاطب قرار می دهد، به هیچ روی، آنان را تبرئه نمی کند. قرآن، بد بودن افراد را نتیجه بد بودن پدران و محیط اطراف نمی داند و به سختی با چنین کسانی برخورد می کند. کتاب وحی، درباره افرادی که به راه خطا می روند، از تعبیرات تند و تهدیدهای شدیدی استفاده می کند، و در مقابل، درباره خوبان، تشویقها و عبارتهای ستایش آمیز به کار می برد. به عبارت دیگر، محور همه دعوتهای انبیا انذار و تبشیر است، و مبشر و منذر از القاب عام همه انبیا به شمار می آید.[3] پیامبران بشارت داده اند که خداوند در حق انسانهای خوب لطف و رحمت بی نهایت دارد، برکات خود را بر ایشان فرو می فرستد و دنیا و آخرتشان را آباد می سازد. معنای بشارت این نیست که افرادی که پدرانشان در دنیا خوب و محیط زندگی شان سالم بوده است، در آخرت نیز این گونه خواهند بود.
 
همچنین در قرآن کریم موارد فراوانی از انذار به چشم می خورد: «مبادا ظلم کنید»؛ «مبادا کفر ورزید»؛ «مبادا به خدا شرک ورزید»؛ «کسانی که شرک ورزند، خدا هرگز آنان را نخواهد بخشید»؛[4] «شرک به خدای واحد متعال، ستم بزرگی است ».[5] اگر شرک بر اثر عوامل ارثی و محیطی باشد، این همه انذار برای کسانی که شرک می ورزند، نمی تواند صحیح باشد؛ زیرا شرک آنان به سبب عوامل غیر اختیار است.
 
قرآن همچنین کافران و پیمان شکنان را به شدت تهدید می کند: «با پیشوایان کفر بستیزید».[6] «هر جا یافتید، آنان را بکشید»...[7]این آیات درباره کسانی اند که با افرادی پیمانی بسته بوده اند و موظف به رعایت این پیمان بودند، اما پیمان شکستند و به حقوق مسلمانان تجاوز کردند.
 
اگر خوبی یا بدی انسانها بر اثر عوامل ارثی و محیطی باشد و آنان از خود اختیاری نداشته باشند، تشویق صالحان و سرزنش و تهدید کافران، معاندان و ستمگران بی معنا خواهد بود؛ اگرچه ممکن است گفته شود در دنیا، مبارزه با کافران برای رعایت مصالح جامعه لازم و ضروری است، باز این اشکال درباره عقاب اخروی باقی می ماند که چرا در آخرت باید آنان به عذاب جهنم گرفتار شوند، در حالی که از خود اختیاری نداشته اند! چنان که خدای تعالی در قرآن می فرماید:لهم فی الدنیا خزی و لهم فی الاخرة عذاب عظیم؛[8] برای آنان در دنیا ذلت و در آخرت عذاب بزرگی است؛ و لعذاب الاخرة اءشد و اءبقی؛[9] عذاب آخرت شدید و پایدار است؛ و لعذاب الاخرة اکبر؛[10] و عذاب آخرت بزرگ است.
 
بنابراین از نظر قرآن کریم، انسان، تنها و همیشه تحت تاثیر عوامل ارثی و محیطی، و به طور کلی غیرارادی، نیست، بلکه سومی نیز در کار است که تا حدی در اختیار همه انسانها هست. خداوند، قدرتی به انسان داده است که می تواند به کمک آن در برابر تمام عوامل ژنتیکی و محیطی مقاومت ورزد و حتی در صورتی که در محیطی فاسد زندگی کند، بتواند در برابر این فساد پایدار بماند و علاوه بر نجات خود، دیگران را نیز از منجلاب خارج سازد. چنان که خدای تعالی می فرماید: و ضرب الله مثلا للذین آمنوا امرات فرعون؛[11]خدا برای کسانی که ایمان آورده اند همسر فرعون را مثال می زند.
 
همسر فرعون در کنار او زندگی می کرد؛ فرعونی که می گفت: انا ربکم الاعلی؛[12] «من پروردگار برتر شما هستم»؛ همه چیز متعلق به من و در اختیار من است: اءلیس لی ملک مصر و هذه الا نهار تجری من تحتی؛[13] «آیا سرزمین مصر از آن من نیست و این جویبارهایی که از زیر [قصر] من جاری اند؟» بنابراین من خدای شما هستم!
 
فرعون در قصری زندگی می کرد که شاید در آن زمان بی نظیر بود. با این حال آسیه - همسر فرعون - در کنار وی به مقامی رسید که خدای تعالی در قرآن کریم او را نمونه انسانی برجسته برای همه مردان و زنان مؤمن معرفی می کند. بنابراین معلوم می شود حتی در محیط کفر آلودی که فرعون بر آن حاکم است، انسان می تواند خود را اصلاح کرده، راه خویش را تغییر دهد؛ البته ممکن است گفته شود که شاید عامل ارثی قوی ای در ایمان آوردن همسر فرعون مؤ ثر بوده که به کمک آن بر عامل محیط غالب شده است؛ اما گذشته از شواهد تاریخی که این امر را تاءیید نمی کنند، تغییر ناگهانی شخصیت را نمی توان با این توجیه حل کرد. بنابراین عامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت انسان دخالت دارد که باید شناخته شود.
 
مصلحان و مربیان بزرگ جامعه بشری که قصد دارند به انسانها خدمت کنند، عاملی را که می تواند عوامل ارثی و محیطی را خنثا کند، بشناسند و آن را تقویت کنند. بنابراین در شرایطی که عوامل ارثی و محیطی در ساختار شخصیتی افراد تاثیراتی خاص خود می گذارند، کسانی که قصد دارند جامعه را تغییر دهند و اصلاح کنند، باید از عامل سوم بهره گیرند؛ زیرا برای ایجاد تغییرات اختیاری نمی توان از عوامل جبری استفاده کرد.
 
گذشته از براهین علمی و فلسفی که درباره ماهیت عوامل اختیاری بحث می کنند، تجربه ثابت کرده که افزون بر وراثت و محیط، عامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت انسان مؤ ثر است. آیات قرآن و احادیث نیز این امر را تاءیید می کنند. حتی کسانی که انسان را مجبور می دانند، در عمل جبر را نپذیرفته اند و هنگامی که با فرد خطاکاری روبه رو شوند، او را نکوهش می کنند.
 
میهمان در مذبح میزبان!
پس از مرگ معاویه، مردم تمام بلاد اسلامی حتی مدینه با یزید بیعت کردند؛ مدینه ای که مرکز دنیای اسلام و محل زندگی حسنین علیهما السلام و بزرگان اصحاب پیامبر بود و مردم آن پیوسته با کتاب خدا و رسول او ارتباط داشتند. ایشان بارها امام حسین علیه السلام را بر دوش پیغمبر صلی الله علیه و اله دیده بودند و سخنان فراوانی درباره آن حضرت از زبان پیامبر صلی الله علیه و اله شنیده بودند. اما همه این مردم، حتی افراد سرشناس - جز چند نفر - با یزید بیعت کردند. در چنین اوضاعی مردم کوفه برای امام حسین علیه السلام نامه نوشتند و از آن حضرت خواستند که به کوفه بیاید و رهبری ایشان را به عهده بگیرد. این اقدام مردم کوفه نشان می دهد که تعلیمات امیرالمؤمنین علیه السلام برای این مرد اثر گذاشته بود و بر همین اساس به اهل بیت علیهم السلام گرایش داشتند. این نامه ها بسیار احترام آمیز نگاشته شده اند. اما نویسندگان آنها پس از چندی در میدان جنگ مقابل ایشان ایستادند و او را به شهادت رساندند؛ چنان که روز عاشورا و قبل از آن امام حسین علیه السلام چندین بار با آنان سخن گفت و فرمود: مگر شما خود این نامه ها را ننوشته اید؟ مگر شما نبودید که ما را برای تشکیل حکومت علوی دعوت کردید و قصد داشتید با من بیعت کنید؟ مگر شما نگفتید «لعل الله یجمعنا بک علی الحق؟»[14]
 
اما گرچه مردم کوفه به اهل بیت علیهم السلام اظهار علاقه کرده و امام حسین علیه السلام را به شهر خود دعوت کرده بودند، بدون شک ایمان در دلهاشان چندان ریشه ندوانده بود، و شناختشان درباره امامت اهل بیت علیهم السلام و وجوب اطاعت از امام معصوم علیه السلام ضعیف بود. کوفیان از ظلم بنی امیه به ستوه آمده بودند، و از تسلط آنان بر خود می ترسیدند و به طور فطری و طبیعی نیز به خاندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله علاقه داشتند، ولی ایمان محکم و شناخت عمیقی به اهل بیت علیهم السلام و امر امامت و ولایت نداشتند. این ضعف شناخت، موجب شد که عمال دستگاه عبیدالله بن زیاد بتوانند طی یک ماه با هجمه های تبلیغاتی خود طرز فکر کوفیان را تغییر دهند. ولی ضعف شناخت، تنها عامل مؤ ثر نبود، بلکه مهم تر از آن، گرایش هایی بود که دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام به کمک آنها مردم کوفه را از مسیر خود منحرف ساختند. این گرایش ها، همان هوس ها و آرزوهایی بود که در رکاب امام حسین علیه السلام برآورده نمی شد. امویان می کوشیدند بر این عوامل تکیه کنند و افراد سرشناس، رؤ سای قبایل و عشایر را امیدوار سازند که با پذیرفتن حکومت ابن زیاد به آرزوهایشان خواهند رسید، و به این ترتیب کسانی که سالها در مجلس وعظ امام علی علیه السلام شرکت جسته و در رکاب آن حضرت با معاویه جنگیده بودند، فریب خوردند و با عبیدالله بن زیاد و یزید بیعت کردند و به جنگ امام حسین علیه السلام آمدند.
 
ارتباط بین «باید»ها و «هست»ها
ارزش ها، یعنی خوبی ها و بدی ها و بایدها و نبایدها، بر اساس تحلیلی صحیح، بر شناخت ها و هست ها مبتنی اند. به تعبیر دیگر، تمام بایدها بر پایه هستها استوارند و به نحوی از هست ها ناشی می شوند.[15]
 
انسان واجد دو نوع شناخت است که در زندگی او اهمیت بسیار دارند: گونه نخست، شناخت هستهاست؛ شناخت اینکه آیا انسان و جهان آفریدگار و پروردگاری دارند یا نه؟ آیا کسی هست که اختیار آفرینش و اداره عالم در دست او باشد؟ این اصلی ترین مسئله در زندگی انسان است: اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، در پی آن، مسائل فراوان دیگری مطرح می شود؛ همچنان که اگر پاسخ این سؤ ال منفی باشد، به دنبال آن مسائل دیگری مطرح می شود. اگر کسی - الیعاذ بالله - معتقد شد که خدایی در کار نیست، برای او مسئله عبادت و پرستش خدا مطرح نخواهد بود، و وجود ادیان و مذاهب و بر حق و باطل بودن آنها مطرح نمی شود. اگر خدا نباشد، باید بساط همه ادیان را برچید. پس این مسئله بسیار مهم و بلکه اصلی ترین مسئله است که انسان باید در زندگی خود آن را حل کند.
 
دومین شناخت به حقیقت انسان باز می گردد؛ به اینکه آیا انسان، تنها همین موجودی مادی است که پس از مدتی عمر می میرد و با مرگ تمام می شود؟ یا انسان بعد از مرگ نیز از حیات بهره مند است؟ در این صورت شاید حیات پس از مرگ ابدی باشد. این دو نوع شناخت، از هر امر دیگری، حتی از اعتقاد به انبیا مهم تر است؛ چنان که قرآن کریم در آیات پرشماری بر ایمان بالله و بالیوم الاخر تاکید ورزیده است، و در این آیات، سخنی از انبیا، ادیان و کتب آسمانی در میان نیست: و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر؛[16]«و برخی از مردم می گویند: ما به خدا و روز واپسین ایمان آورده ایم». لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر؛[17] «قطعا برای شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقی نیکوست: برای آن کس که به خدا و روز واپسین امید دارد». ابتدا باید مسئله وجود خدا و روز قیامت و زندگی ابدی را حل کرد. آن گاه اعتقاد به انبیا و روز قیامت و حساب و کتاب مطرح می شود. سپس نوبت آن می رسد که در این عالم چه کنیم تا سعادتمند شویم. اینجاست که مسئله نیاز به انبیا مطرح می شود. اگر انسان پاسخ این دو پرسش را بیابد، رفتار او در مسیر خاصی قرار می گیرد و احساس می کند حساب و کتابی در کار است و باید مراقب اعمال خود باشد تا مبادا روز قیامت در آتش جهنم بسوزد. اما اگر به آخرت اعتقاد نداشته نباشد، رفتار او تغییر می کند. چنین کسی می تواند هر طور بخواهد، رفتار کند، و کاملا آزاد و رها باشد؛ چون گمان نمی کند که حساب و کتابی در کار است. از این روی، لیبرالیسم، به انکار خدا و پیامبر صلی الله علیه و اله بر می گردد. اگر کسانی در کنار اعتقاد به خدا و قیامت، لیبرالیسم را هم می پذیرند، نوعی تضاد در اعتقادشان وجود دارد که خود به آن توجه ندارند. این دو اعقتاد به هیچ وجه با یکدیگر جمع نمی شوند. ممکن نیست انسان بخواهد آزاد باشد و به دلخواه رفتار کند، و در عین حال به قیامت، حساب و کتاب نیز اعتقاد داشته باشد. اعتقاد به حساب و کتاب ایجاب می کند که رفتارها به گونه ای تنظیم شوند که در قیامت بتوان پاسخ گوی آنها بود؛ و این با لیبرالیسم ناسازگار است.
 
پس از اعتقاد به وجود خدا مسئله اصلی، اعتقاد به روز قیامت است و اینکه آیا زندگی اصلی انسان در آخرت است یا خیر؟ و بر همین اساس آدمی باید در این دنیا به گونه ای رفتار کند که در آخرت سعادتمند باشد. یا در مقابل، زندگی حقیقی در همین دنیاست و هرچه هست، متعلق به همین عالم است و در نتیجه تنها خودش بودن در این دنیا اهمیت دارد. در این صورت، چون ایمان واقعی در دل نیست، ترس از عقاب الاهی و عذاب ابدی نیز تاءثیر بازدارنده ای نخواهد داشت. بنابراین آنچه موجب شد مردم کوفه تا این حد بی وفا و سزاوار لعن و نفرین گردند، علاقه آنان به امور دنیایی بود.
 
علت تفاوت گروه های همسان از نظر وراثت و محیط
پیش از این گذشت که در واقعه کربلا دو گروه کاملا متمایز در برابر یکدیگر صف کشیدند. گروه اول انسانهایی در اوج پاکی، تعالی روح و قرب به خداوند بودند، و گروه دوم دسته ای انسان نما، و در حضیض پلیدی، قساوت و درندگی. با نظر به تفاوت چشم گیر این دو گروه که از سویی نمونه بارز عروج انسان به عالی ترین مراتب انسانی، و از سوی دیگر سقوط او به پست ترین مراتب حیوانی است، این سؤ ال مطرح می شود که چگونه ممکن است کسانی به این درجه از تعالی و عزت و قرب به خدا نایل شوند، و کسانی دیگر، در چنان مرتبه ای از پستی، ذلت و زبونی سقوط کنند که حتی لایق نام انسان نباشند، با آنکه هر دو گروه، از عقل و وجدان و دیگر مواهب انسانی برخوردارند و خدای متعال پیامبران را برای همه آنان فرستاده است تا همگی از هدایت او بهره مند شوند. چرا باید تا این حد از جهت رشد و شکوفایی استعدادها و مظاهر انسانی، بین افراد بشر تفاوت باشد؟ پیش تر این سؤ ال را در دو سطح فردی و اجتماعی مطرح کردیم.
 
چگونه دو گروه در مقابل هم قرار می گیرند، و یکی، همچون خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله، تا عالی ترین مراتب انسانی ترقی و تعالی می یابد، و گروه دیگر، مانند بنی امیه، به حدی سقوط می کنند که از هر حیوان درنده ای پست تر می شوند، در حالی که این دو گروه، از قبیله قریش، و جد مشترکشان عبد مناف بوده است. به عبارت دیگر، با آنکه ویژگی های وراثتی و عوامل اجتماعی کمابیش میان آنان مشترک بود، گروهی آن چنان ترقی کردند و گروه دیگر این چنین تنزل یافتند. این مسئله ای اجتماعی است که جامعه شناسان می باید بدان بپردازند. آنان می گویند در اکثر مناطق دنیا، پیش از شهرنشینی زندگی قبیله ای رایج بوده و این نوع زندگی خصوصیات و ویژگی هایی داشته است. رقابت بین دو قبیله، یا دو تیره از یک قبیله که در کنار هم زندگی می کنند، یکی از این ویژگیهاست. این رقابتها بر اساس شرایط مختلف زمان و مکان، به صورتهای مختلف، حتی به صورت رقابت مذهبی، ظاهر می شود، و هنگامی که رقابت بین دو قبیله اوج می گیرد به جنگ و خونریزی میان آنان می انجامد. بر اساس دیدگاه جامعه شناسان، واقعه عاشورا نیز حادثه ای از همین قبیل بوده است. بنی هاشم و بنی امیه که دو تیره از قبیله قریش بودند، با یکدیگر بر سر مسائل مذهبی و مناصب مربوط به کعبه و حج و نیز مسائل اقتصادی اختلاف داشتند و میان آنها رقابت شدیدی وجود داشت که به دشمنی و کینه ای دیرینه بین این دو تیره انجامیده بود. رقابت بین این دو گروه ادامه داشت، تا اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله از بنی هاشم به رسالت مبعوث شد. این امر، حسادت و رقابت بنی امیه را به کینه های بسیار حاد تبدیل کرد؛ از جمله اینکه در جنگ بدر، بنی هاشم و یارانشان بسیاری از بزرگان بنی امیه را کشتند و بازماندگان آنان را داغدار کردند. بدین ترتیب اختلافات این دو تیره اوج گرفت تا زمانی که در فتح مکه، بنی امیه با اجبار و کراهت و در ظاهر، اسلام آوردند ولی کینه های سابق همچنان در دل آنان باقی ماند. سرانجام بنی امیه، با کشتن امام حسین علیه السلام و فرزندان و یارانش در کربلا از بنی هاشم و خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله انتقام گرفتند.
 
نقد دیدگاه جامعه شناسان در تحلیل حادثه کربلا
طبق نظر جامعه شناسان، حادثه کربلا نتیجه طبیعی رقابت بین دو تیره یا دو قبیله است. گاهی نیز عواملی ضمیمه رقابت آنها شده، به شدت گرفتن این رقابت دامن می زند. بنابراین مخالفت دو قبیله یا دو تیره با یکدیگر، امری طبیعی است که گاهی نیز به جنگ می انجامد. زمانی که یکی از دو قبیله در جنگ پیروز شد و با طرف مقابل خشونت ورزید، باید منتظر باشد که روزی نیز طرف مغلوب، غالب شود و انتقام بگیرد.[18]
 
بر این اساس، از تحلیل جامعه شناسان نیز - همچون روان شناسان - همین نتیجه حاصل می آید که باید تساهل و تسامح را رعایت کرد و خشونت را کنار گذاشت. خشونت در کربلا نتیجه خشونت در جنگ بدر بود. اگر نمی خواهید حسین علیه السلام کشته شود، افراد تیره بنی امیه را نکشید. بنابراین جنگ، خونریزی و خشونت را کنار بگذارید تا چنین حوادثی رخ ندهد. به عبارت دیگر، بر اساس دو نظریه روان شناسانه و جامعه شناسانه، می توان جهاد، دفاع و نیز حرکت امام حسین علیه السلام، یعنی مقدس ترین پدیده تاریخ بشر را تخطئه کرد.
 
اما آیا این دیدگاه نظریه علمی صحیحی است که چنین رقابتهای لازمه زندگی قبلگی است؟ آیا این رقابتها به طور طبیعی به خونریزی می انجامد؟ آیا می توان گفت چنین حوادثی در زندگی قبیلگی رایج است و واقعه کربلا نیز جنگی بین دو قبیله بوده است؟ آیا نتیجه این تحلیل آن است که باید خشونت و تعصب را به طور کلی کنار گذاشت، و با هر دین و مذهبی و با هر فکر و مرامی مدارا کرد؟ آیا باید به روی همه لبخند زد و در هیچ حالی نباید خشونت به خرج داد، وگرنه چنین حوادثی را به دنبال خواهد داشت؟
 
به اجمال می توان گفت دفاع از ارزشهای انسانی که نخستین آنها حیات و پس از آن اموری است که به حیات و زندگی باز می گردد و در نهایت دفاع از ارزش های مقدس، همه از لوازم زندگی یک موجود زنده ذی شعور و آگاه اند. اگر قانون دفاع در طبیعت نباشد، هیچ موجودی نمی تواند از هستی خود حفاظت کند و هیچ گروه و جامعه ای نمی تواند از ارزش های خود حراست کند، دفاع، قانونی طبیعی است که خدا به صورت طبیعی و تکوینی در حیوانات و انسان ها نهاده است. همچنین تمام ادیان، در مقام تشریع، قانون دفاع را بخشی از احکام دینی در نظر گرفته اند. حتی ملحدانی که خدا و قانون الاهی را قبول ندارند، به طور طبیعی قانون دفاع را رعایت می کنند. اما مسئله این است که اختلاف در بینشها موجب اختلاف در شرایط و ویژگیهای دفاع می شود. اگر ما انسان را تنها، موجودی مادی بدانیم که مدتی در این دنیا زندگی می کند و بعد از مرگ نابود می شود، دفاع نیز به همین زندگی مادی باز می گردد؛ یعنی دفاع در حد همان قانون تکوینی که هر موجود زنده ای به طور فطری و طبیعی به آن مجهز است، منحصر می شود. همه انسانها دفاع از حیات خود در برابر تجاوز دیگران و نیز سایر خطرها را می پذیرند. نکته در اینجاست که اگر کسی به زندگی اخروی معتقد بود و دنیا را مقدمه ای برای زندگی جاویدان پس از مرگ - که حیات اصلی است - دانست، باید از حیات ابدی و سعادتی که در زندگی اخروی نصیب او خواهد شد نیز دفاع کند، و این امر در سایه دین محقق می شود. ما معتقدیم آنچه حیات واقعی انسان را تاءمین می کند، دین است و آنچه آن را به خطر می اندازد، مبارزه با دین و تضعیف ارزشها و باورهای دینی است. اگر کسانی چنین اعتقادی داشتند، آیا به زندگی این دنیا بیشتر اهمیت می دهند یا در قبال زندگی ابدی خود اهتمام بیشتری خواهند ورزید؟ در این مقام نیز مسئله دفاع از حیات و سعادت انسان مطرح است، اما بین سعادت محدود این دنیا و سعادت ابدی، کدام یک مهم تر است؟ اگر برای رسیدن به سعادت ابدی گاهی ضرورت اقتضا کند که زندگی این دنیا محدودتر و کوتاه تر گردد یا از بعضی لذات آن کاسته شود، کسی که به زندگی ابدی ایمان دارد در فدا کردن زندگی و لذات این دنیا در راه سعادت ابدی تردیدی به خود راه نمی دهد؛ چنان که خدای تعالی می فرماید: إن زعمتم انکم اولیالله من دون الناس فتمنوا الموت إن کنتم صادقین؛[19]اگر گمان می کنید شما دوستان خدا هستید نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گویید.
 
یعنی اگر باور دارید که زندگی ابدی، ارتباط با خدا و قرب الهی در عالم دیگر است، به هیچ روی نباید پای بند زندگی این دنیا باشید. این دنیا مرحله ای است که باید از آن عبور کرد تا به آن رسید. امام حسین علیه السلام شب عاشورا به اصحاب خود فرمود: صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطرة؛[20]ای بزرگ زادگان! اندکی صبر کنید! مرگ جز پلی نیست [که شما را از زندگی این دنیا به زندگی سعادتمندانه ابدی در جوار قرب الاهی می رساند].
 
کسی که چنین بینشی دارد، دفاع از زندگی ابدی در حق خود می داند. از این روی، نمی تواند ببیند کسانی قصد دارند حیات ابدی او را به خطر اندازند. جامعه ای نیز که چنین اعتقادی دارد هجوم دیگران به اعتقادات و ارزش هایش را درباره آخرت برنمی تابد. این اعتقادات تنها شعار نیستند. انسان برای زندگی ابدی آفریده شده است. اگر کسانی به این مسئله اعتقاد یقینی داشته، ایمان به آخرت در جان آنان رسوخ کرده باشد، نمی توانند در قبال خطرهایی که زندگی ابدی شان را تهدید می کند، بی اعتنا باشند و در برابر آنها با تساهل و تسامح رفتار کنند. انسان عاقل را برابر کسی که شمشیر به روی او کوشیده است بی اعتنا نمی ماند؛ چنان که اگر نیمه شبی فردی از خواب برخیزد و ناگهان شخصی را در حال حمله، بالای سر خود ببیند، سلاح را از او می گیرد و از خود دفاع می کند. چرا که جان خود را در خطر می بیند. بنابراین کسانی که باور دارند قیامتی در کار است و دین موجب سعادت در آن دنیاست، نمی توانند در قبال تهاجمهایی که علیه دین صورت می گیرد، بی اعتنا باشند. کسانی که بی اعتنایی به دین را ترویج می کنند، به آخرت ایمان ندارند و هیچ گاه دین را جدی نمی گیرند و آن را در حد آداب و رسومی چون چهارشنبه سوری فرو می کاهند. آنان می گویند گروهی از مردم معتقدند روز جمعه باید در نماز جمعه شرکت جست و شب عاشورا باید عزاداری کرد، همچنان که پاره ای معتقدند شب چهارشنبه آخر سال باید از روی آتش پرید؛ این یک اعتقاد است، آن نیز اعتقادی دیگر. باید به عقاید یکدیگر احترام گذاشت. این عده بر اساس دیدگاه خود معتقدند اگر بین دو گروه رقابتی درگرفت و این رقابت به اختلافات دینی و مذهبی انجامید، هر چند یکی دین و عقیده دیگری را با تبلیغات، القای شبهات، رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ضداخلاقی و اقدامهای دیگر، از بین ببرد. این بدان معناست که دین در نظر آنان هیچ ارزشی ندارد و میان اسلام و بت پرستی تفاوتی نیست! چنان که برخی گفتند: «هیچ دینی بر ادیان دیگر، و حتی اسلام بر بت پرستی ترجیحی ندارد! اسلام صراطی مستقیم و بت پرستی نیز صراط مستقیم دیگری است! » معنای این سخن آن است که هیچ کدام را باور ندارند! هر چند ظاهر می گویند مسلمانیم.
 
تحلیل این دیدگاه از منظر معارف اسلامی
اسلام، تحلیل جامعه شناسان را بر خطا می داند؛ همچنان که نتیجه آن را نیز نادرست می شمارد. از دیدگاه اسلام، انسانها تمایلات مختلفی دارند که بسیاری از آنها اختیاری اند و بر اثر شرایط مختلف اجتماعی تقویت می شوند. این تمایلات گاه به حدی شدت می یابند که همه خواسته ها و ارزش های انسانی را تحت الشعاع قرار می دهند. چه بسا کسانی برای رسیدن به شهرت از همه چیز، حتی دین خود بگذرند. ریاست طلبی گاه مرز جنون می رسد، و آدمی تمام ثروت و اهل و عیال و ارزشهای مقدس را در راه آن نثار می کند. البته چنین تعلقاتی یک باره ظهور نمی کند: ابتدا جوانه کوچکی در دل پدید می آید؛ سپس به تدریج در شرایط مختلف آبیاری می شود و در فضای مساعد رشد می کند و رفته رفته فربه تر می شود؛ تا جایی که فرد همه چیز را فدای خواسته اش می کند. چه بسا آدمی در مراحل نخست، متوجه این علاقه نشود و نداند که در زوایای قلبش چه مارهایی خوابیده اند. خوشحال شدن از احترام دیگران امری طبیعی است، ولی اگر حس ریاست طلبی، احترام طلبی و حب جاه در دل رشد کند، و در حوزه دین مطرح شود خطر بزرگی می آفریند:
 
آخر ما یخرج من قلوب الصدیقین حب الجاه؛ علاقه ای که از قلب صدیقان [که هم نشین انبیا هستند] خارج می شود، حب مقام است.
 
اگر کسی به پست و مقام عشق ورزد، برای او حق و باطل تفاوتی ندارند. اما گاه انسان شیفته خدمت به خلق است و مقام را برای این هدف می خواهد. اما به هر روی، همه مردم این گونه نیستند و بعضی از مردم برای حفظ پست و مقام به هر کاری دست می زنند؛ چنان که عمر بن سعد از شب تا صبح راه می رفت و درباره پذیرفتن فرماندهی لشکر ابن زیاد و کشتن امام حسین علیه السلام با خود سخن می گفت. اما سرانجام نتوانست از ملک ری چشم بپوشد. پیش از ورود شمر به کربلا و قطعی شدن مسئله جنگ، گفت وگویی بین امام حسین علیه السلام و عمر بن سعد صورت گرفت و حضرت، عمر سعد را نصیحت کرد و فرمود: تو مرا می شناسی و می دانی من چه کسی هستم؛ می دانی پیغمبر صلی الله علیه و اله درباره من چه فرموده است؛ تو می دانی کشتن من چه گناه بزرگی است و به سبب آن چه بلایی بر سر تو و خانواده ات نازل خواهد شد. دست از این کار بردار! عمر بن سعد گفت: اگر نافرمانی کنم خانه ام را ویران می سازند. امام علیه السلام فرمود: خانه ات را برایت می سازم. عمر بن سعد گفت: من املاکی دارم که آنها را از من می گیرند. حضرت فرمود: من از املاک شخصی خودم در مدینه به تو می دهم.[21] اما عمر سعد عاشق سلطنت ری بود و سرانجام به گفته یکی از یاران امام علیه السلام که با او سخن گفته بود، ملک ری را به بهای خون امام حسین علیه السلام خرید و حاضر نشد از آن دست بردارد. جاه طلبی ممکن است انسان را تا این مرحله تنزل دهد. مشکل تمام انسانه ایی که به خطرهای سخت مبتلا می شوند و در دره های شیطانی سقوط می کنند، تعلقاتی اند که با ارزشهای دینی و خداپرستی ناسازگارند. تعلقات مادی تا جایی قابل اغماض اند که با دین در تضاد نباشند. البته اولیای خدا هرگز به این تعلقات اعتنا نمی کنند.
 
پاسخ سیدالشهدا علیه السلام به تحلیل جامعه شناسان
پس از آنکه وقوع جنگ شده، امام حسین علیه السلام شب و روز عاشورا درباره روحیه سپاه عمر سعد سخن گفتند. ایشان عامل اصلی انحراف آنان را دنیاپرستی دانستند. دنیاپرستی، دلبستگی به دنیاست، به گونه ای که انسان را از مسیر حق باز داشته، به گناه وادارد.
 
حضرت فرمودند: همه آنچه در مشرق و مغرب زمین وجود دارد و خورشید بر آن می تابد، از دریاها و خشکی ها تا کوهستان ها و بیابان ها، در نظر شخص خداپرست مانند سایه ای است که بر زمین می افتد و پس از ساعتی از بین می رود. آیا آزاد مردی نیست که این ذره نیم جویده غذا را جلو اهل آن بیندازد و به آن دل نبندد؟! [یاران من] بهای جانهای شما جز بهشت نیست. بهشت ابدی بالاترین قیمت برای جان شماست. [کالای ارزشمندی را که در اختیار دارید،] ارزان نفروشید.[22] همچنین حضرت علیه السلام شب عاشورا در جمع یارانشاان فرمودند: و اعلموا ان الدنیا حلوها و مرها حلم؛[23] بدانید که شیرینها و تلخیهای دنیا، هر دو خواب است.
 
آنچه طی سال های گذشته در زندگی شما رخ داده است، با آنچه شبی در خواب دیده اید چه تفاوتی دارد؟ از هر دو، چه چیزی در اختیار شماست؟ شیرینی ها و تلخی های دنیا، هر دو خواب است. و الانتباه فی الاخرة؛ انسان زمانی بیدار می شود که از این عالم می رود. آخرت، عالم بیداری است، و آنجا در خواهیم یافت که همه آنچه در این دنیا گذشت، در قیاس با حقایق آن عالم، همانند خواب بوده است. آنجاست که انسان می گوید: یا لیتنی قدمت لحیاتی؛[24] کاش برای حیات خود چاره ای اندیشیده بودم. در آن دنیاست که انسان با خود می گوید زندگی دنیا مرگ تدریجی بود؛ کاش برای حیات خود فکری کرده بودم. حضرت سیدالشهدا علیه السلام، در شب عاشورا با بهترین سخن یاران خود را برای شهادت آماده می کرد. ایشان در آخرین ساعات به یاران خود فرمود: عزیزان من! بدانید که تلخ و شیرین این دنیا خوابی بیش نیست. بیداری در آخرت است. خوشبخت کسی است که آنجا سعادتمند باشد، و بدبخت کسی است که در آنجا محروم باشد.[25]
 
همچنین امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بارها برای نصیحت مردم به میدان می آمد و ایشان را نصیحت می کرد. اما آنان همهمه و هلهله می کردند تا صدای حضرت به گوش نرسد، ولی غالبا امام علیه السلام با اشاره ای سکوت را بر میدان حاکم می کردند. می گویند این امر کرامتی از امام علیه السلام بوده است که با تصرف ولایی آنان را ساکت می کردند. سزاوار است دقت شود که امام علیه السلام، با آن همه عطش، برای سی هزار نفر لشگری که با همهمه مانع سخن گفتن او می شوند، چه خواهد گفت. او می فرماید: بندگان خدا تقوا داشته باشید، از دنیا برحذر باشید. اگر قرار بود دنیا برای کسی باقی بماند یا کسی در دنیا باقی بماند، سزاوارترین مردم، انبیا بودند.[26]
 
اگر امام حسین علیه السلام در این شرایط می توانست برای مردم کوفه دارویی شفابخش تر از این ارائه دهد، دریغ نمی ورزید. اگر ممکن بود کلامی در مردم تاءثیر گذارد و آنان را از مسیر نادرست بازگرداند، همین کلام شفابخش بود. اما مراد امام علیه السلام از دنیا چیست؟ دنیا همین دلبستگی های انسان به خورن و خوابیدن، پست و مقام، شهوت و شهرت، و فزون طلبی در زندگی روزمره است. دلبستگی به این امور شما را از انسانیت ساقط می کند و از سعادت ابدی بازمی دارد. پس سزاوار است انسان مؤمن به قدر ضرورت و در حدی که بتواند به سیر معنوی نایل شود، از این امور استفاده کند. اگر دنیا ارزشی داشت و ماندن در آن مطلوب بود، خدا آن را به انبیا و بندگان شایسته خود می بخشید. اینکه دنیا در اختیار انبیا و دوستان خدا قرار نگرفته و ایشان غالبا از آن محروم بوده اند، بدین دلیل است که دنیا ارزش ذاتی ندارد. ارزش اصیل و حقیقی به امر دیگری باز می گردد. هر چند آنان کار و تلاش می کردند و درآمدی داشتند، اما به آن دل نمی بستند. امام علیه السلام در سخنرانی دیگری فرمود: حمد خدایی را که دنیا را دار فنا و زوال قرار داد. فریب خورده کسی است که دنیا او را فریب داده باشد، و بدبخت کسی است که فریفته دنیا شود.[27] سخنان نافذ و ملایم امام حسین علیه السلام در آن مردم هیچ اثر نکرد و آنان فرمایش های او را با حرف های زشت و بی ادبانه پاسخ دادند. گویا این آخرین سخنرانی بوده است که امام علیه السلام آنان را نفرین کرد و برای اتمام حجت فرمود: شما ما را برای فریادرسی و نجات از ظلم بنی امیه دعوت کردید؛ گفتید که در معرض گم راهی هستید و ما را برای نجات خود فرا خواندید؛ شما در حالی که متحیر و سرگردان بودید و راه حق و باطل را از هم تمیز نمی دادید، فریادرس خواستید و ما به فریادرسی شما آمدیم. پاداش ما این بود که شمشیرهایی را که ما به دست شما داده بودیم، به روی ما کشیدید. این شمشیرهایی که اکنون در دست شماست، به برکت اسلام به دست شما رسیده است. اما امروز شما همین شمشیرها را علیه ما به کار می برید. آیا این پاداش کسی است که به فریادرسی شما آمده است؟! امام می فرماید: ای مردم، شما با یکدیگر متحد شدید، ائتلاف کردید، گروهها و حزبهای مختلف، همه برای دشمنی با ما متحد شدید؛ همه شما از شامی و کوفی، تا بصری و اهل دیگر بلاد، با ما اهل بیت دشمنی می ورزید. آیا ما گناهی مرتکب شده ایم؟ آیا مالی از شما تصرف کرده ایم؟ آیا خونی از شما بر زمین ریخته ایم؟ کسانی که به یارشان آمده اید و به خاطر آنان با ما می جنگید در حق شما چه خدمتی کرده اند؟ آیا عدالتی بین شما حکم کرده اند و ظلمی از شما برطرف ساخته اند؟ شما می دانید که بنی امیه اهل عدالت خواهی نیستند و جز ظلم بر شما روا نمی دارند. پس چه امری موجب شده است که از ظالمان حمایت کنید و به کشتن ما کمر بندید؟ علت اینکه به ارتکاب این بدترین گناه تن داده اید، چیزی نیست جز مال حرامی که به شما داده اند. مال حرام موجب شده که شما از آنان حمایت کنید و ایشان را برای جنگ با ما یاری رسانید. افزون بر این، آرزو دارید که بعد از کشته شدن ما و گسترش سلطنت آنان، زندگی شما رفاه بیشتری داشته باشد. این طمعی است که هرگز به آن نخواهید رسید. مال حرامی که به شما داده اند، و آرزوی رسیدن به ما بیشتر، موجب شده است که از حق دست بردارید و خون پسر پیغمبر صلی الله علیه و اله را بریزید. این موعظه ها دیگر در شما تاثیری نمی گذارد.[28]
 
پی نوشت ها
 
[1] ر. ک: شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 72 و 73.
 
[2] ر. ک: دینوری، الاخبار الطوال، ص 250.
 
[3] رسلا مبشرین و منذرین. «نساء (4)، 165».
 
[4] إن الله لایغفر ان یشرک به «نساء (4)، 116».
 
[5] إن الشرک لظلم عظیم «لقمان (31)، 13».
 
[6] فقاتلوا ائمة الکفر «توبه (9)، 11».
 
[7] واقتلوهم حیث ثقفتموهم «بقره (2)، 191».
 
[8] بقره (2)، 114.
 
[9] طه (20)، 127.
 
[10] زمر (39)، 26.
 
[11] تحریم (66)، 11.
 
[12] نازعات (79)، 24.
 
[13] زخرف (43)، 51.
 
[14] محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 44، ص 332.
 
[15] این بحث از حدود بیست سال پیش در کشور ما مطرح شده است. آیا بایدها و هستها باهم ارتباط دارند یا نه؟ و آیا بایدها از هستها برمی آیند یا نه؟ قبل از انقلاب بحثهای فراوانی درباره این مسائل مطرح بود که به لطف خدا حل شده است. این بحثها در نهایت به این نتیجه انجامید که به یک معنا، بایدها از هستها استنتاج می شود و اعتقاد به بعضی از هستها موجب پیدایش بایدهای خاصی خواهد شد.
 
[16] بقره (2)، 8.
 
[17] احزاب (33)، 21.
 
[18] چندی پیش در ایام محرم، مقاله ای با عنوان «خون به خون شستن محال آمد، محال »، در یکی از روزنامه های زنجیره ای، به دست یکی از نویسندگانی که بعدا در کنفرانس برلین شرکت کرد، نوشته شد. وی در آن مقاله تقریبا همین تحلیل جامعه شناسان را مطرح کرده بود که واقعه کربلا حادثه عجیبی نیست که روضه خوانها آن را به صورت فاجعه بزرگ تاریخ جلوه می دهند. این ماجرا به صورت طبیعی و در نتیجه کشته شدن شمار زیادی از بنی امیه در جنگ بدر به دست بنی هاشم، رخ داده است. بنی امیه نیز برای گرفتن انتقام کشته شدگان خود، مقابله به مثل کردند و در کربلا شماری از افراد بنی هاشم را کشتند. به قول نویسنده مقاله، درسی که باید از این حادثه آموخت، این است که نتیجه خشونت، خشونت است! چون مسلمانان در جنگ بدر نسبت با کفار خشونت به خرج دادند و عده ای از آنان را کشتند، در نتیجه این رفتار خشونت آمیز، بنی امیه نیز در کربلا عده ای از بنی هاشم را کشتند؛ بنابراین بهتر بود که هیچ یک از این دو گروه خشونت به خرج نمی داد و در نتیجه حضرت امام حسین علیه السلام هم کشته نمی شد!
 
چنین مطلبی را کسانی که به بعضی از جناح ها انتساب داشتند، در یکی از روزنامه های جمهوری اسلامی ایران نوشتند. کسانی که خواب و خیالهایی در سر می پروراندند و قصد داشتند روزی در کشور، با کودتایی خزنده، نظام اسلامی را سرنگون کنند، چنین مقالاتی نوشتند و کسی نیز عکس العملی نشان نداد. این سکوت مرگ بار هم به برکت روحیه تساهل و تسامح بود که پیش از آن همفکران آنها ترویج کرده بودند (اکبر گنجی، روزنامه صبح امروز، 23 / 2/ 78.)
 
[19] جمعه (62)، 6.
 
[20] محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 6، ص 154.
 
[21] خوارزمی، مقتل الحسین علیه السلام، ج 1، ص 347.
 
[22] قال الحسین بن علی علیه السلام: ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولی من اولیاءالله و اهل المعرفة بحق الله کفی ء الظلال، ثم قال او لا حر یدع هذه اللماظة لاهلها، فلیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها بغیرها (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 1، ص 144).
 
[23] قال الحسین بن علی علیه السلام: ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولی من اولیاءالله و اهل المعرفة بحق الله کفی ء الظلال، ثم قال او لاحر یدع هذه اللماظة لاهلها، فلیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها بغیرها (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 11، ص 149).
 
[24] فجر (89)، 24.
 
[25] و اعلموا ان الدنیا حلوها و مرها حلم، و الانتباه فی الاخرة، و الفائز من فاز فیها و الشقی من شقی فیها (محمد باقر بهبهانی، الدمعة الساکبه، ج 4، ص 270).
 
[26] عباد الله اتقوا الله و کونوا من الدنیا علی حذر فان الدنیا لو بقیت لا حد او بقی علیها احد کانت الانبیاء احق بالبقاء (ابن عساکر، تاریخ دمشق (ترجمة ریحانة رسول الله الامام الحسین علیه السلام من تاریخ دمشق )، ص 215.
 
[27] الحمد لله الذی خلق الدنیا فجعلها دار فناء و زوال، متصرفة باهلها حالا بعد حال فالمغرور من غرته و الشقی من فتنته (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 45، ص 5).
 
[28] تبا لکم ایتها الجماعة و ترحا افحین استصرختمونا والهین متحیرین فاصرختکم مؤدین مستعدین سللتم علینا سیفا فی رقابنا و حششتم علینا نار الفتن خباها عدوکم و عدونا فاصبحتم إلبا علی اولیائکم و یدا علیهم لا عدائکم بغیر عدل افشوه فیکم، و لا امل اصبح لکم فیهم الا الحرام من الدنیا انالوکم و خسیس عیش طمعتم فیه (خوارزمی، مقتل الحسین علیه السلام، ج 2، ص 9).
منبع : آذرخش كربلا , محمدتقی، مصباح یزدی

 

كتابهاي مقتل و روضه
جستجو
اوقات شرعی

در محضر امام حسين (عليه السلام)
صابر در زمان غيبت
قال الامام الحسين (عليه السلام): امّا انَّ الصابِرَ في غيبتِهِ علي الاذي و التكذيبِ بمنزلةِ المجاهدِ بالسيف بينَ يَدَي رسول الله - صلّي الله عليه و آله -. امام حسين (عليه السلام)فرمودند: همانا كسي كه در زمان غيبت بر آزار و اذيت و تكذيب كردن ها صبر كند، همانند كسي است كه با شمشير در كنار رسول خدا - صلّي الله عليه و آله - مبارزه مي كند. «بحار الانوار، ج 51، ص 133»
آمار بازدیدکنندگان
38امروزmod_vvisit_counter
314دیروزmod_vvisit_counter
1276این هفتهmod_vvisit_counter
3882هفته گذشتهmod_vvisit_counter
10933این ماهmod_vvisit_counter
14158ماه گذشتهmod_vvisit_counter
1535515کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 37 مهمان حاضر
IP شما: 54.81.0.22
 , 
امروز: 02 خرداد 1397
مطالب سایت

بازکردن | بستن

scarpe golden goose outlet scarpe golden goose outlet scarpe golden goose outlet scarpe golden goose outlet scarpe golden goose outlet scarpe golden goose outlet tods scarpe outlet tods scarpe outlet tods scarpe outlet tods scarpe outlet tods scarpe outlet tods scarpe outlet valentino outlet online valentino outlet online valentino outlet online valentino outlet online valentino outlet online valentino outlet online casadei outlet online casadei outlet online casadei outlet online casadei outlet online casadei outlet online casadei outlet online balenciaga pas cher chaussures balenciaga pas cher chaussures balenciaga pas cher chaussures balenciaga pas cher chaussures balenciaga pas cher chaussures balenciaga pas cher balenciaga outlet saldi italia balenciaga outlet saldi italia balenciaga outlet saldi italia balenciaga outlet saldi italia balenciaga outlet saldi italia sac lancel pas cher balenciaga pas cher